از هفته پنجم تا همین اواخر حالم بد بود، البته الان هم جامع خوب نشدم ولی خب خیلی خیلی بهتر هستم.یکی ذو شب بعد تولدم، شبی که کیک بردیم برای مادر همسر، اونجا بود که زیر دلم درد وحشتناکی گرفت و تا رسیدم خونه دراز کشیدم تا بهتر شدم. بعدش هم همش حالت تهوع داشتم. فکر میکردم معده م به هم ریخته ولی هر روز که میگذشت حالم بدتر میشد تا اینکه بی بی چک بهم کمک کرد که بفهمم چه اتفاقی افتاده. چون اصلا فکرش رو نمیکردم همچین مبحثی باشه...
خیلی هیجان زده شدم و صبر کردم تا شب که همسرم بیاد و بهش بگم، کلی آماده شدم
برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:06
سه شنبه هفته پیش، یعنی 25 شهریور رفتم دکتر برای چکاپ و جواب آزمایش. اون روز برای اولین بار صدای قلب کوچولوت رو شنیدم و از شدت هیجان، اشکی بود که سرازیر شد. حس عجیبی بود که نمیتونم توصیفش کنم...خانم دکتر برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت: مامان، چرا داری گریه میکنی؟ من دارم با اسبم پیتیکو پیتیکو میکنم. با این حرفش اشک و خنده م با هم قاطی شدن و همینطور که غرق هیجان بودم آروم زیر گوشم گفت: همینطور که داری اشک میریزی برای منم دعا کن...
چه قداستی داره مادرشدن، کاش لیاقتش رو داشته باشم...+دلم ضعف میره بر
برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:06